اوایل که این وبلاگ رو زدم روزی یه بازدید بیشتر نداشت که اونم خودم بودم
اما الان شصت و خرده ای نظر برای اخرین پست تازه به بقیه پستها هم نظر اضافه شده
خوب که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که دلیلش لینک کردن سایت جنراله
پس ادامه میدم
هرچند نگار روهم نتونستم بذارم باقی بمونه
و کل داستان رو به زباله دان تاریخ انداختم
اما یه جوری به اینجا سر و سامون میدم
دقیق نمیدونم چه طوری
اما از اهنگ وبلاگ و قالب شروع میکنم
راستی فهمیدین بلاگ اسکین قالباشو تغیر میده؟؟؟
قبلا بالا سمت راست قالب جای یه مشت نور عکس یه زن و مرد بود...
سعی میکنم همین امروز شروع کنم
نظرات ()
صبح زود از خواب بیدار شدم و صبحونه رو اماده کردم بعد هم همه رو بیدار کردم که دیرشون نشه تقریبا یکسالی میشه که این کارو میکنم اینجوری لااقل از حس اضافی بودنم کم میشه کار دیگه ای که از دستم بر نمیاد بعد هم زود تر از همه از خونه زدم بیرون تا برم مدرسه نگاهی به اطراف انداختم دیگه از سوت کوری قبل خبری نیست تا همین دیروز انگار خاک مرده رو شهر ریخته بودن از بس ساکت و خالی از سکنه بود
باد خنکی میومد و زیپ ژاکتم رو بالا کشیدم بارون هم نم نم شروع به باریدن کرد از تعاداد زیاد دخترایی که مانتو ها بلند و گشاد پوشیده بودن میشه فهمید اینجا نزدیک یه مدرسه دخترونه س از دم در مدرسه یه نفر داشت به طرف من دست تکون میداد نزدیک تر که شدم فهمیدم اناهیتاست شریک همه شادی ها و ناراحتی هام دستی براش تکون دادم و رفتم پیشش همدیگه رو بغل کردیم و کی حال و احوال پرسی دلم خیلی برای اناهیتا تنگ شده بود تعطیلات عید خیلی برای کسی مثل من طولانی و اعصاب خورد کن بود و نبود اناهیتا این موضوع رو تشدید میکرد
به محض رسیدن به کلاس و سلام و احوال پرسی از بچه ها اناهیتا ازم پرسید کاری که گفتم رو کردی؟؟
- کدوم کار رو میگی؟؟
- ای بابا نگو یادت رفته که خفت میکنم نوشتن رو میگم همه این یه سال هر احساسی داشتی و هر اتفاقی که میوفته رو مگه قرار نشد بنویسی که بعدا مثل یه رمان بدیمش یه انتشارات که بره واسه فروش؟؟
- راستش امتحان کردم ولی موفقیت امیز نبود نه قلم روان و خوبی دارم نه میتونم تحمل کنم فقط چند صفحه نوشتم که همونم اونقدر خاطرات اومد تو ذهنم که تمام برگه هام از خیسی اشکام چروک شده فکر میکنم همین خاطرات روزانه فکر میکنم کافیه اگه یه روز خواستم چاپ کنم همین هارو چاپ میکنم
- نگار تو هنوزم مثل روزای اول میمونی مثلا خوشحالی اما من میتونم بفهمم چی میگی بالاخره منم مادرم رو از دست دادم درکت میکنم اما نمیخوام مثل من اونقدر به خودت سخت بگیری که دنیا رو تموم شده بدونی
- تمام سعیم رو میکنم اما زمان نیاز دارم هنوز یه سال نشده
توی همون لحظه ترانه هم اومد توی کلاس و صحبت ماهم تموم شد دلم برای ترانه هم تنگ شده بود من حالا دیگه اون دختر دور از جمع نیستم دوستای زیادی دارم وتوی مدرسه سرم گرمه حالا عاشق مدرسه هستم به خاطر دوستام و زمان بیشتری رو بیرون از مدرسه میگذرونم اخر زنگ وقتی دبیر داشت در مورد قسمت هایی که از درس میخواد بپرسه صحبت میکرد تقویمم رو در اوردم و نگاهی به امروز انداختم (( شنبه پانزدهم فروردین )) دایره ی قرمز رنگی که خودم قبلا بهش اضافه کرده بودم هم چشمم رو گرفت توی داره نوشته بودم بیست یعنی بیست رو دیگه بیشتر پایان این سیصد و شصت و پنج روز اول بدبختی های من باقی نمونده تا وارد سیصد و شصت و پنج روز دوم بشم ...
هنوز قبولش برام سخته که خانوادم رو توی یه تصادف از دست دادم از علی خجالت میکشم که مجبوره هزینه های من رو بده از عرفان و الهام خجالت میکشم که مزاحمشون میشم الهه هم که جای خودش رو داره به خصوص که نگرانی های من رو درک میکنه و تا حالا حتی برای پنج دقیقه هم با عرفان تنها نذاشته که مبادا حرف پشت سرم درست کنن
زنگ اخر مدرسه هم زده شد و با سه نفر دیگه از بچه ها به سمت خونه حرکت کردم توی راه همه از چیزایی که تو مسافرتشون دیده بودن و هدیه هایی که گرفته بودن صحبت میکردن و من حسرت مسافرت هایی رو میخوردم که با خانواده م میرفتیم سال قبل همدان بودیم یادش به خیر چقدر توی صف بودیم تا بریم توی غار علیصدر من کاپشنم رو همراه خودم داشتم اما وقتی که رفتیم توی غار اونقدر هوا سرد بود که کاپشنم تاثیر چندانی نداشت با یاد آوری این خاطرات لبخند غمگینی به یاد همه خنده های اون روزمون زدم اما چون بحث عوض شد خیلی سریع من هم از حس غمگینی که داشتم خارج شدم
وقتی رسیدم خونه عرفان و الهه خونه بودن بعد از خوردن ناهارم الهه گفت نگار بیست روز دیگه سالگرد خانواده مون رو باید بگیریم تو نظری در این مورد نداری؟
- نه هر طوری که شما تصمیم بگیرید درسته و منم حرفی ندارم فقط اعلامیه رو اگه ممکنه چند تا بهم بدین برای جلوی مدرسه و چند تا از دوستام
- باشه اونو که حتما بهت میدیم اگه تو انتخاب اعلامیه هم کمکمون کنی خیلی خوب میشه چون علی تا عصر سر کاره منم سرم شلوغه الهام هم طبق معمول کلاس داره میمونید تو و عرفان منم ترجیح میدم تو انتخاب کنی چون عرفان بد سلیقه ست
- من بد سلیقه ام؟؟؟
صدای عرفان بود که یهو با چشمای گرد شده و متعجب به الهه زل زد
- خب اره مگه دروغ میگم نگار جان؟؟؟
منم شیطنتم گل کرده بود گفتم : نه الهه عرفان که بد سلیقه نیست
عرفان هم که تو کیف بود و فکر میکرد الهه ضایع شده کلی خودشو گرفت و گفت بفرما بوی سوختنی میاد منم گفتم : اخه الهه تو چطور دلت میاد به عرفان بگی بد سلیقه آبروی هرچی بد سلیقه ست رو برده صد رحمت به بد سلیقه ها
و بعدم همون طوری که دور خونه میدوییدم و از دست عرفان فرار میکردم همه با صدای بلند میخندیدیم و فهمیدیم چقدر دلمون برای گذشته ها تنگ شده برای اون زمانی که من از بس سر به سر همه میذاشتم هیچ وقت صدای خنده از خونه ی ما و یا کسی که خونشون دعوت بودیم قطع نمی شد من و عرفن به هم میپریدیم و هیراد گوشه ای می ایستاد و من و رفتار های من رو نگاه میکرد پسر عموی ساکت من البته با این کارش جک جمع بود و همه زیر چشمی نگاهش میکردن و اروم به حرکاتش لبخند میزدن
حالا نزدیک یکسال بود که نه سر به سر کسی گذاشته بودم نه با صدای بلند خندیده بودم شاد امروز شروع مناسبی بود برای فراموش گذشته برای بازگشت به روز های خوشی شاید سیصد و شصت و پنج روز دوم قرار نبود با بدبختی گذشته بشه
نظرات ()
اینم قسمت سوم داستان نگار امیدوارم خوشتون بیاد راستی نظر هم همینجا بدین انتقاد کنید حدس بزنید اخر داستان چی میشه و...
شش روز بعد الهه به مدرسه ی نگار رفت و غیبت های نگار رو توجیه کرد و همه توی دفتر مدرسه برای نگار اشک میریختن و اول هفته ی بعد وقتی که در مدرسه باز شد هر کسی که از حیاط مدرسه میگذشت و میخواست وارد ساختمان مدرسه بشه اولین چیزی که میدید مقوایی بود که مرگ خانواده نگار رو تسلیت میگفت و چون ناظم ها به همکلاسی های نگار اطلاع داده بودن نمونه هایی از این پیام های تسلیت رو در های کلاس ها هم به چشم میخورد
اون روز دختری که معمولا از اولین نفرات حاضر در مدرسه بود تاخیر داشت وقتی به مدرسه رسید همه ی دبیر ها هم سر کلاس هاشون بودند نگار بعد از در زدن وارد کلاس شد و کلاسی که سر و صداش تمام سالن رو پر کرده بود با حضورش به سکوت مطلق تبدیل شد
اولین نفر دبیر حاضر در کلاس بود که شروع به حرف زدن کرد و تسلیت گفت و بعد از مدتی همدردی با نگار درس رو دوباره شروع کرد
زنگ تفریح از همه کلاس ها به نگار تسلیت میگفتن و تنهاش نمیذاشتن طی روزهای بعد هم این روال ادامه داشت و نگار تنها نبود اما روز چهارشنبه وقتی دبیر دین و زندگی بحث آزاد داده بود و یکی از بچه ها پرسید : چرا بهشت زیر پای مادراست؟ هنوز دبیر جوابی نداده بود که متوجه شد نگار بی صدا گریه میکنه
کلاس رو به سکوت دعوت کرد و کنار نگار نشست دستی به سر نگار کشید و گفت: نگار جان دخترم همه یه روزی میمیرن اینقدر خودت رو عذاب نده بگو امروز ببرنت سر خاک یکم اروم بشی
با جواب نگار همه به عمق اندوهش پی بردن
- نمیگم مرگ پدر و مادرم برام سخت نیست چرا خیلی سخته خیلی عذاب اواره اما درد واقعی من نیست هیچ کس نمیتونه درد واقعیه من رو درک کنه من سختمه چون هیچ وقت فکر نمیکردم مادرم رو نبینم با این وضع سر خاک رفتن من چه دردی رو دوا میکنه؟؟
- خب سر خاک که بری لااقل یه سنگ قبر هست که بهش نگاه کنی و باش حرف بزنی
- نه... سختیم همینه مادرم از ماشین پرت شده بود اونجا یه کامیون حمل سوخت منفجر میشه از مادر من یه قوتی کبریت هم باقی نموند که بخوان خاکش کنن
حالا همه علت ناراحتی بیش از حد نگار رو میدونستن سخت نیست باور کنید خیلی بیشتر از خیلی سخت،سخته.
نگار افسردگی شدیدی گرفته بود و مشاورهای مدرسه هم نمیتونستن کمکش کنن درد نگار مرگ مادرش نبود دلیل دردهای نگار خیلی زیاد بود نه قبری برای دل خوشی نه حامی که بتونه نگار رو با شرایط جدید مطابقت بده نه امیدی برای درس خوندن و از همه بدتر احساس سربار بودن نگار رو زجر میداد
نگار افسرده شده بود و کم کم میشد این رو فهمید نگار از شلوغی دور میشد و پرخاشگر تر از همیشه بود مرتب پلک میزد و از خرید و خروج از خونه بیزار بود
تنها دل خوشی هایش هم توی کتابای درسی بود که گوشه و کنار همشون شعر و ترانه نوشته بود
کجا پیدات کنم اخه توی این شلوغی شهر
تنها دل خوشیم تو بودی اینم از عاقبت من
یا
تو چشام نگاه نکردی قبل رفتنت عزیزم
دیگه هیچ اشکی نمونده که برای تو بریزم
نظرات () سلام اینم قسمت دوم ببخشید برای تاخیر طولانی مدتم
دنیا بر سر همه شون خراب شده بود نگار نوجوان یتیم بی سرپناهی شده بود الهه تازه عروسی که دو ماه از ازدواجش نگذشته و دو عزیز از دست میده الهام و عرفان دو قولو هایی که بچه های دوم و سوم شهناز بودن هم وضعیت بهتری نداشتن اما از همه بدتر علی همسر الهه بود کسی که با واقع بینیش متوجه شد دوره ی خوشی سر رسیده حالا علی بود و مسئولینت 3 نفر به غیر از خودش و همسرش
با هر سختی بود الهه و علی موفق شدن نگار را اروم کنن و برای اثبات حرف هاشون به پزشکی قانونی ببرن و ضربه ی بدتر رو نگار اونجا خورد حتی جسدی هم از مادرش باقی نمونده بود کسی که تمام دنیای نگار رو تشکیل میداد و نگار از روی بی نیازی امروز حتی دوست صمیمی ای هم نداشت که به اون تکیه کنه
زیر لب پرسید:
چرا فقط مادرم...؟
صدایی جواب داد:
از ماشین پرت شده جلو تر یه تانکر سوخت منفجر میشه ولی ماشین خودشون چون پرت میشه تو دره نمیسوزن حالا از مادرت به اندازه یه قوطی هم باقی نمونده.
نگار از شدت ناراحتی حتی نتونست تشخیص بده صدای کی بود.
عصر همون روز تشییع جنازه برگزار شد حتی عزادارهای دامغان هم برای عزاداری مجدد حضور داشتن کسانی که نگار هم انها رو نمیشناخت چهره های جدید همه ی ما فقط وقتی کسی میمیره یادمون میاد میشناختیمش و بای جبران این شناخت دو قطره اشک رو بهش هدیه میکنیم
توی قبرستان هم چشم ها روی دختری بود که از ته جگر زجه میزد و طلب مادر بی جسدش رو میکرد فریاد مادر مادرش همه ی مرد ها رو هم به گریه انداخته بود
اون روز تشییع جنازه های دیگه ای هم بود اما همه با دیدن نگار داغ خودشون رو فراموش میکردن و برای دخترک دل می سوزوندن
نگار جیغ میکشید و از حال میرفت بدنش سست و بی حال بود اما اجازه نمیداد کسی حتی قدمی از خانواده اش دورش کنه زن عمویش تنها کسی بود که کنارش بود شانه های نگار رو میگرفت و میگفت گریه کن و نگار آروم میگرفت
انگار مادرش بود و در قالب یه فامیل نزدیک بهش نزدیک شده بود
وای... وای که کجایی مادر جای تو توی قلب فرزندت تا ابد محفوظ میمونه اگه خبر از حال امروز فرزندت داشتی هیچ وقت ترکش نمیکردی نگار به تو نیاز داره نه به قاب عکست
این روال هرروزه بود و نگار کم کم اروم میگرفت اما با سکوتش و خیره شدن به عکس 4 نفره ی روی میز که گاهی چندین ساعت طول میکشید همه رو نگران ترازقبل میکرد
نگار دختر شاد و سرحال دیروز نبود و مثل قبل همه چیز رو به سخره نمی گرفت
زندگی مثل قبل به میلش نبود و دنبال بهانه برای کل کل و حاضر جوابی نبود دلش نمیخواست به مدرسه بره چرا که دیگه مادری نداشت که به خاطر نمره های بالاش تشویقش کنه و اون هم از رویا هایی که توی سر داشته برای مادرش بگه و توی هر جمعی مادرش ازش تعریف کنه و همه تحسین کنن
نگار توی یک هفته به پختگی یک زن سی ساله شده بود چون فهمید باید روی پای خودش بایسته دیگه کسی نیست که بهش متکی باشه نه مادری و نه حتی پدری...
دیگه دنیا رو از دریچه ی کوچیک رویاهاش نمیدید از خواب غفلت بیدار شده بود تا درست زندگی کنه مثل خیلی های دیگه اما خیلی دیر بود چون پدر و مادری نداشت و باز هم دلیل محکمی برای تفاوتش پیدا شده بود
نظرات () چند تا نظر گفته بودید که امکان باز شدن ادامه مطلب نیست نتونستید که داستان رو بخونید به همین دلیل توی همین صفحه میذارمش
برای دیدن داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید
.
.
.
.
مگه ادامه مطلب باید یه صفحه دیگه باشه؟؟ خب ادامه همین پایینم میتونه باشه دیگه
:
همه چیز با صدای یک زنگ تلفن شروع شد
که صدای آن در تمام خانه ی ساکت به گوش میخورد
اما ... نه ... همه چیز شروع شده بود ... درست ساعت یک ،دو روز قبل ... باز هم با یک صدای تلفن ...
نگار عصبی از بیداری شب قبل و نیاز به استراحتش در روز جمعه چشمانش را باز کرد و خشمگین به تلفن نگاه کرد اما گوشی بی سیم روی دستگاه قرار نداشت تا از ترس چشم غره ی او ساکت شود و قدری ارام گیرد
تلو تلو خوران از تخت خوابش دل کند و به سوی صدا رفت
پیدا کردن گوشی آنقدر طول کشید تا هم خواب از سر دخترک فراری شود و هم کسی که پشت خط بود خسته و نا امید از برقراری ارتباط تماس را قطع کند
ساعتی نگذشته بود که این بار زنگ خانه به صدا در آمد نگار بعد از شنیدن صدای دختر خاله اش در را باز کرد
- سلام کله سحر اومدی اینجا چکار؟
- علیک سلام همچین کله سحر هم نیست ساعت یه ربع به یازدهه
- که چی؟
- صبح کجا بودی گوشی رو بر نداشتی دلم هزار راه رفت؟
- بچه که نیستم 15 سالمه دایه ی مهربان تر از مادر اگه نیازی بود کسی نگرانم بشه نه یتیمم نه یصیر مامانم و بابام بودن نگرانم بشن که نشدن
- تو خودت خیلی نگرانشونی که خبری ازشون نمیگیری دو روزه کجا رفتن؟
-اولا ساعت 1 شب زنگ زدن به اون تلفن لعنتی گفتن عمه ی مادر بنده مرده که همین نسبت رو باتو هم داره اگه یادت نیست باید بگم که هم مامانم هم بابام به همراه مامان و بابای تو رفتن دامغان که به خاکسپاری برسن ثانیا بچه دوساله نیست که نتونن برن نگرانشون بشمحتما الان مراسم ختم تشریف دارن بعد از میل کردن یه حلوای حسابی سهم ما رو هم میارن و میان تهران
الهه سکوت کرد حرفی نگفته داشت و نگار هم کم کم داشت شک میکرد
- راستی الهه تو چرا قهوه ای پوشیدی؟ و با پوزخند ادامه داد اخه نیست عمه مادرت جوون مرگ شده باید مشکی میپوشیدی
الهه هیچ وقت نمیتونست مقدمه بچینه و یا حتی دروغ بگه
- یه خدا بیامرزی همیشه میگفت تازه عروس نباید مشکی بپوشه
چقدر این جمله به گوش نگار اشنا بود...
سینی چای رو برای پذیرایی داشت از آشپز خونه می اورد که یادش اومد...
سینی از دستش به زمین افتاد
- زبونت رو گاز بگیر الهه این جمله رو همیشه خاله شهناز میگفت...
الهه شروع به گریه کرد تمام وجودش میلرزید و مشخص بود که خیلی تحمل کرده هر جوان 25 ساله ای تاب این غم رو نداره گناهش چی بود که هنوز مهر ازدواجش خشک نشده...
نگار فشارش افتاده بود با وجود این که هیچ وقت با خانواده مادریش قلبا احساس نزدیکی نمیکرد باورش نمیشد که خاله اش رو از دست داده باشه ارام روی مبلی که کنارش بود نشست مغزش توانایی تحلیل مسائل رو نداشت پرسید :چطوری؟
الهه در میان حق حقش بریده بریده جواب داد تصا ... تصادف
نگار گیج تر شد : تو اون ماشین 4 نفر نشسته بودن چطور...
الهه :همه...
نظرات () خب میخوام یه قسمت از رمان نگار رو بذارم اثر خودمه
اگه اعصاب درست و حسابی نداری نیم نگاهم بهش ننداز چون داستان از بدبختی های دختری به اسم نگاره
نگو چرا اسم کتابم نگار گذاشتی که بهتر از این به ذهنم نرسید البته نگارگر هم بد نیست ولی نگار فکر میکنم بهتر باشه
موضوع اصلی داستان هم عشق نیست عشق فقط کوچکترین بخش داستان رو در اختیار داره
راستی رمان خیلی طول میکشه تا تموم بشه چون تقریبا هم زمان که مینویسم میذارم رو وبلاگ اخه همه داستانام رو چند وقت پیش پاره کردم
خب این اولین قسمت از نگاره که توی ادامه مطلب قرار داره امیدوارم خوشتون بیاد
نظرات ()


سلام
به وبلاگ من خوش اومدی
این جا جاییه برای دل نوشته های من
داستان هایی رو که مینویسم اینجا میذارم
خوشحال میشم اگه مرتب بیای و داستان های من رو دنبال کنی
از نظرات و انتقاداتت هم خوشحال میشم و استقبال میکنم
این پست اول منه توی پرشین بلاگ و قصد ندارم وبلاگم رو هیچ جایی تبلیغ کنم میخوام هرکسی که میاد توی وبلاگم واسه داستانم بیاد
ولی اگه نظر بدین منم میام
من اینجا توی این وبلاگ یه یادگاری مینویسم تا اگه روزی نبودم همه بگن مریم نامی بود که داستان مینوشت
شما هم یادگاری بذارید تا ماندگار بشید
نظرات ()